saeed ramezani @saeed.rr.1997

دانشجوی حسابداری🎓 مشهد 💕🏡 بهمن ماه👑 1376/11/3 1997/1/23 هیپ هاپ 🎧 فوتسال⚽ پرسپولیس❤ تاریخ و باستان شناسی❤📓 #engaged منچستر یونایتد

saeed ramezani photos and videos

2 weeks ago

»چیزی نیست« عبارتی‌ست که آنرا می‌گوییم وقتی که درونمان لبریز از همه چیز است.... ___________________ سلام،اصل حالتون خوبه؟

2610
March 2019

گاهی راحت تر آن است با وجود اندوهی که در درونتان موج می زند لبخند بزنید تا اینکه بخواهید به همه عالم علت غمگینی خود را توضیح دهید!

4350
January 2019

یک سال بزرگ‌تر شدم یک سالی که نمی‌دونم توش واقعاً تونستم “بزرگ” بشم یا نه؟ تونستم با مشکلات خودم کنار بیام؟ تونستم همونی باشم که می‌خواستم؟ تونستم بعضی از عیب‌هام رو برطرف کنم؟ تونستم کسی رو نرنجونم؟ تونستم دل کسی رو شاد کنم؟ نمی‌دونم…باید فکر کنم…شاید اون‌جوری که می‌خواستم باشم، نبودم ولی یک سال بزرگ‌تر شدم اونم خیلی سریع! روز قشنگیه همیشه روز تولد آدم قشنگه و وقتی همهٔ اون‌هایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می‌گن، تازه می‌فهمی چه‌قدر زیادن آدم‌هایی که دوستت دارن! و این خودش روزت رو قشنگ‌تر می‌کنه. 1376/11/3

4150
December 2018

دوستان من،مثل گندمند یعنی یک دنیا برکت و نعمت،نبودنشان،قحطی و گرسنگیست و من چه خوشبختم که خوشه های طلائی گندم در اطرافم موج میزند مهربانی تان را قدر میدانم و آن را در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد بهترینید شما🌹🌹🌹

4630
April 2018

🌷🌷🌷 چشمي که دائم عيب هاي ديگران رو ببينه، اون عيب رو به ذهن منتقل مي کنه و ذهني که دائما با عيب هاي ديگران درگيره، آرامش نداره، درونش متلاطم و آشفته است.. در عوض چشمي که ياد گرفته هميشه زيبايي ها رو ببينه، اول از همه خودش آرامش پيدا مي کنه. چون چشم زيبابين عيب هاي ديگران رو نمي بينه و دنياي درونش دنياي قشنگي هاست.. پ.ن :آرامشی دارم از زیبایی فالوورام بهتر از فالوورای من تا حالا دیدین؟

6660
January 2018

امروز بیست سالم شد .بیست سال ازون روزی که چشمم به دنیا باز شد میگذره و خدا رو شکر میکنم که بیستمین بهمن زندگیم رو دیدم.با خیلی از شما سه ساله آشنام و بعضیهاتون رو امسال شناختم و خوشحالم که امسال دوستان جدیدی پیدا کردم ،بهترین دوستای مجازی رو من دارم که از مجازی فراترن و مثل برادر و خواهر خودم میمونن،مرسی که هستین توی این سالی گذشت یه اتفاق خیلی خیلی مهم تو زندگیم افتاد که انگیزه منو واسه ادامه راه بیشتر کرد و بسیار بسیار دوستش دارم.و همه اینارو مدیون پدر و مادرم هستم که پشتوانه من بودن در این امر و البته بیست سال منو با هر خوبی و بدی تحمل کردن. من همین جا از کسانی که امسال بدی از من دیدن میخوام همینجا منو ببخشن تا مدیونشون نباشم.مرسی که هستین .بهترینید .تشکر از دایرکت های محبت آمیزتون.🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹💝💝💝💝 1376/11/3

6350
December 2017

🌷🌷🌷 درکنار انسانهای خوشبخت همواره کسانی زندگی میکنند که در هنگام جداشدن به آنها میگویند ؛ "مراقب خودت باش".... ✨ آنها نه اینکه به تواناییهای مان اعتماد ندارند , نه بلکه با زبان بی زبانی ارزش و اهمیت من و تو را به خودشان و ما یادآوری میکنند....✨ در واقع "مراقب خودت باش" ، همان جمله معجزه گر و پر از معنای"دوستت دارم" است که سراپای مخاطب را سرشار از عشق و انگیزه میکند....✨ بیان این جمله کوتاه همیشه در روابط اجتماعی ضرورت دارد و اعجاز میکند " مراقب خودت باش"✨

6830
November 2017

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!‍ ولی قرآن چیزی دیگه میگه: أكثر الناس ﻻ‌ ﻳﻌﻠﻤﻮﻥ" بیشتر مردم نمۍدانند أكثر الناس ﻻ‌ ﻳﺸﻜﺮﻭﻥ" بیشتر مردم ناسپاس اند *أكثر الناس ﻻ‌ ﻳﺆﻣﻨﻮﻥ " بیشتر مردم ایمان نمی آورند أكثرهم ﻓﺎﺳﻘﻮﻥ" بیشترشان گناهکارند أكثرهم ﻳﺠﻬﻠﻮﻥ" بیشترشان نادانند أكثرهم ﻣﻌﺮﺿﻮﻥ" بیشترشان اعتراض گرند أكثرهم ﻻ‌ ﻳﻌﻘﻠﻮﻥ" بیشترشان تعقل نمۍکنند أكثرهم ﻻ‌ ﻳﺴﻤﻌﻮﻥ " بیشترشان ناشنوایند ﻭﻗﻠﻴﻞ ﻣﻦ ﻋﺒﺎﺩﻱ ﺍﻟﺸﻜﻮﺭ " و کم اند بندگانی که شاکرند ﻭﻣﺎ ﺁﻣﻦ ﻣﻌﻪ ﺇﻻ‌ ﻗﻠﻴﻞ " و جز اندکی ایمان نمی آورند پس نه تنها اکثریت نشانه حقانیت نیست بلکه در مورد زیادی اکثریت بر خلاف معیارهای الهی رفتار میکنند. راه درستِ خودت رو برو

7040
October 2017

🌷🌷🌷 شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت. پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! پاشو برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار … پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه ننه من مستحق نیستم زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه … پیر شی ! خیر بیبینی خداخیرت بده ایناخیلی مهمن پ.ن:حواسمون به نیازمندان اطرافمون باشه .نشه که شرمنده باشیم

5710
October 2017

🌷🌷🌷 مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش! یک صندوق چوبی بزرگ داشت پر از چیزهای حیف! در خانه ما به چیزهایی حیف گفته می‌شد که نباید آنها را مصرف می‌کردیم..!! نباید به آنها دست می‌زدیم، فقط هر چند وقت یک بار می‌توانستیم آنها را خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حَظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم! حیف مادرم که دیگر نمی‌تواند درِ صندوقِ حیف را باز کند و چیزهای حیف را در بیاورد و با دست‌های ظریف و سفیدش، آنها را جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد! مادرم هیچ وقت خود را جزو چیزهای حیف به حساب نیاورد... دستهایش، چشم‌هایش، موهایش، قلبش، حافظه‌اش، همه چیزش را به کار انداخت و حسابی آنها را کهنه کرد. حالا داشته‌هایش آنقدر کهنه شده که وصله بردار هم نیست... حیفِ مادرم که قدر حیف‌ترین چیزها را ندانست! قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیزهایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد...

5460
September 2017

میگویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت! روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد! هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است: خدایا به برکت این دعا، سکه های مرا حفاظت بفرما.. اندکی اندیشه کرد، سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند! دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد. دزد کیسه در پاسخ گفت: صاحب کیسه باور داشت که دعا، دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است. من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او. اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست میشد. آنگاه من دزد باورهای او هم بودم، و این دور از انصاف است! 🔸و این روزها در این سرزمین عده‌ای هم دزد خزانه مردمند و هم دزد باورهایشان... چونکه به نام دین دزدی می‌کنند... برای همین است که عده‌ای از دین زده شده‌اند و فکر می‌کنند که این کاری که اینها می‌کنند تعالیم دین است. مسئول عزیز اگر میبری سکه ها را ببر نه باورها را... پ.ن∶ مسجد جامع قدیم

5360
September 2017

🌷🌷🌷 ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ... ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿ ﮑﻨﯽ؟ ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿ ﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﯿ ﮑﻨﯿﻢ  ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می کنم ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ. ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ حالی که ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ... ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ حالی که می توﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ نیز ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترسیم ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. این مطلب رو گذاشتم چون می ترسیدم بگن که گذشته ایران از یاد رفت… پ.ن:مسجد جامع قدیم_شهر تاریخی فردوس جاتون خالی.درضمن عیدتون هم مبارک🌸🌸

5310
August 2017

🌷🌷🌷 بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا، آب میوه نبود. بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر همیشه با دستان پر باز نخواهد گشت آنطور که مادر گفته بود. بزرگ شدیم و فهمیدیم که چیزهای ترسناک تر از تاریکی هم هست! بزرگ شدیم به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته! بزرگ شدیم و فهمیدیم که مشکلات ما دیگر در حد یک بازی کودکانه نیست! و دیگر دستهای ما را برای عبور از جاده نخواهند گرفت! بزرگ تر که شدیم، فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم؛ بلکه والدین ما هم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند! شاید هم رفته باشند...! خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم که دلیل چین و چروک صورت مادر و پدر نگرانی از آینده ما بود. خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود، غضبش عشق بود، و تنبیه اش عشق... و خیلی بزرگتر شدیم تا فهمیدیم زیباتر از لبخند پدر، انحنای قامت اوست! پ.ن:عکس متعلق به جمعه. باغ پدر بزرگ جاتون خالی کار کشیدن از ما😂🙌

5480
August 2017

امروز روز ماست،روزمون مبارک🙌🙌✌ p.n:roze pesar ke nadastim.del khosimon emroze😂😂

5160
August 2017

🌷🌷🌷 ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺷﻔﺎﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻰﮔﺮﻳﺴﺖ... ﻓﺮﺷﺘﻪاﻯ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻣﺎﺩﺭ؛ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪﺍ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ. ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻯ تو رﺍ ﺑﺮآﻭﺭﺩﻩ ﺳﺎﺯﺩ..‌. ﺑﮕﻮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫـﻰ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺷِﻔﺎ ﺩﻫﺪ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﻧﻤﻰﺷﻮﻯ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ! ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﻨﻚ ﭘﺴﺮﺕ ﺷِﻔﺎ ﻳﺎﻓﺖ، ﻭﻟﻰ ﺗﻮ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻰ ﺑﻴﻨﺎﻳﻰ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ... ﻣﺎﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺩﺭﻙ ﻧﻤﻰﻛﻨﻰ! ﺳﺎﻝﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻣﻮﻓﻘﻰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖﻫﺎﻯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺟﺸﻦ ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ. ﭘﺴﺮﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺧﻴﻠﻰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ... ﭘﺴﺮ ﺭﻭﺯﻯ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﻰﺗﻮﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ! ﻭﻟﻰ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﻧﻤﻰﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻳﻜﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﻨﺪ! ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪاﻯ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻧﺠﺎ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻛﻨﻰ!! ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﭘﺴﺮﻡ، ﻣﻦ ﻣﻰﺭﻭﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻳﻢ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻣﻰﻛﻨﻢ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ...! ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﮔﻮﺷﻪاﻯ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﻳﺴﺘﻦ ﺷﺪ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻯ ﻣﺎﺩﺭ؛ ﺩﻳﺪﻯ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻛﺮﺩ؟ ﺣﺎﻝ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩای؟ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﻛﻨﻰ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻧﻢ، ﻭ ﻧﻪ ﻧﻔﺮﻳﻨﺶ ﻣﻰﻛﻨﻢ! ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﻰﺩﺍﻧﻰ؟ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﻭﻟﻰ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻣﻞ ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻰﺗﻮﺍﻧﻰ ﺁﺭﺯﻭیی ﺑﻜﻨﻰ. ﺣﺎﻝ ﺑﮕﻮ؛ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﻴﻨﺎﻳﻰ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰ ﺧﻮﺍﻫﻰ، ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ! ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭘﺲ ﭼﻪ؟ ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﻰﺧﻮﺍﻫﻢ ﻋﺮﻭﺳﻢ ﺯﻥ ﺧﻮبی ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻛﻨﺪ! ﺁﺧﺮ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺎﺷﻢ...! ﺍﺷﻚ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪ ﻭ از ﺍﺷﻚﻫﺎﻳﺶ ﺩﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻴﻨﺎ ﺷﺪ... ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺯﻥ ﺍﺷﻚﻫﺎﻯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻣﮕﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪﻫﺎ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ؟ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻰ! ﻭﻟﻰ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﻰ ﺍﺷﻚ ﻣﻰﺭﻳﺰﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﺪ! ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﻣﮕﺮ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﺪ؟! ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻨﻚ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﻣﻮﺟﻮﺩﻯ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ «ﻣﺎﺩﺭ» ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﻳﺴﺘﻦ ﺍﺳﺖ... ﻫﻴﭻﻛﺲ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩ. ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭﻳﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭستش ﺩﺍﺭﻳﺪ. ﻗﺪﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﺪ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺒﺎﺷﺪ... ﺟﻨﺖ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ 💗💗💗

4820
August 2017

مال ومنال وقیمٺ وشوڪٺ نخواستیم از محضر تـو غیر محبٺ نخواستیم باب الجواد و پنجره فولاد شاهدند ما از ڪسی به غیر تو حاجٺ نخواستیم دهه ی کرامت و پیشاپیش ولادت امام رضا(ع )و عید شما مبارک

5610
July 2017

ﺑﻮﯼ ﮐﺘﻠﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻏﻠﺐ ﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ. ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻨﺪﺍﻧﺶ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻗﺎﺏِ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ، ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ‏«ﺁﺥﺟﻮﻥ، ﮐﺘﻠﺖ» من؛ ﭘﺎﺳﺦ ‏«ﻋﻠﯿﮏ ﮐﺘﻠﺖ» ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﯿﺪﻡ! ﭘﺎﺳﺨﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻣﺪﺕﻫﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩﻡ... ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﭼﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺩﯾﺲ، ﮔﻮﺟﻪﻓﺮﻧﮕﯽﻫﺎﯼ ﺧﺮﺩﺷﺪﻩ ﺗﻮﯼ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻟﻮﺍﺵ... ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽﻫﺎﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﺮﺥﺷﺪﻥ ﺭﻭﯼ ﺍﺟﺎﻕ، ﻭ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺳﻔﺮﻩﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻏﺬﺍﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺎﯼ ﺩﻫﺪ! ﺍﺻﻸ ﮐﺘﻠﺖ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺳﺖ: ﺍﺯ ﻧﺤﻮﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺑﮕﯿﺮ، ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﻣﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪﻩﺍﺵ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺧﻮﺭﺩﻧﺶ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ! ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻲ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺁﺩﻡ، ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﯿﺮ ﻧﻤﯽﺷﺪﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ...! ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺪ ﻭ ﻗﺎﻣﺘﻢ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺍﺟﺎﻕ ﮔﺎﺯ ﻣﯽﺭﺳﯿﺪ، ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﻭ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﮔﻠﻮﻟﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﻭ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﮐﻒ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒ را ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ... ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ‏«ﺟﻠﯿﺰ‏» ﺗﮑﻪ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺗﺎﺑﻪ ﻣﻰﺍﻓﺘﺎﺩ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩﻡ، ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﺪﺍ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺘﻠﺖ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﯾﯽ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﻣﻦ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ؛ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﻠﺖ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﻮﺩ! ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻤﻪ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﻱ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﻟﭽﺴﺐ ﻭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ... ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ، ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ، ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ، ﺗﻮﺷﻪ ﺭﺍﻩ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲﺍﻡ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻫﯽ ﻗﺮﻩﭼﻤﻦ ﯾﺎ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻳﻲ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﻣﯽﺑﻠﻌﯿﺪﯾﻢ! ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﯿﺐ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺥﺷﺪﻩ ﺩﺭﺷﺖ ﻭ ﮔﻮﺟﻪﻓﺮﻧﮕﯽﻫﺎﯼ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﻧﺎﻥ ﻟﻮﺍﺵ ﻟﻄﯿﻒ ﮐﻨﺎﺭﺵ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ، ﺳﺎﻝﻫﺎ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖ ﺧﻮﺏ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻓﺮﻣﻮﻝﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯾﻢ ﻭﺍ ﻧﺮﻭﺩ، ﺳﻔﺖ ﻧﺸﻮﺩ، ﺷﻮﺭ ﯾﺎ ﺑﯽ ﻧﻤﮏ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﯽﻓﺎﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﯽﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ! ﺳﯿﺐﺯﻣﯿﻨﯽ ﭘﺨﺘﻪ ﯾﺎ ﺧﺎﻡ ﯾﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ، ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﮐﻤﺘﺮ ﯾﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺁﺭﺩ ﻧﺨﻮﺩﭼﯽ ﯾﺎ ﻧﺸﺎﺳﺘﻪ ﺫﺭﺕ... ﻫﯿﭻﮐﺪﺍﻡ ﻣﺆﺛﺮ نیست. ﻫﯿﭻ ﮐﺘﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺰﻩ ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ، ﮐﺘﻠﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻰﮐﻨﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻡ! ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﻗﺎﻣﺘﺶ ﺧﻤﯿﺪﻩﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻟﺮﺯﺍﻥ... ﻣﺪﺕﻫﺎﺳﺖ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ ﭘﺎﯼ ﺍﺟﺎﻕ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ ﻭ ﮐﺘﻠﺖ ﺳﺮﺥﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ... ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ ﺗﻮﻱ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﮐﺘﻠﺖ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ. ﺍﻣﺎ... ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ، ﺑﭽﮕﯽﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﺰﻩ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺘﻠﺖ ﺩﺳﺖ ﭘﺨﺖ ﻣﺎﺩﺭ... ﮐﺘﻠﺖ ﯾﮏ ﻏﺬﺍ ﻧﯿﺴﺖ، ﯾﮏ ﺷﯿﻮﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺘﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ، ﻣﺰﻩ ﮐﺘﻠﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ... ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ...

5430
July 2017

#ایران_تسلیت ♥ آسمونی شدنت مبارک بنیتا😔 خدا به پدرو مادرش صبر بده🙏 پ.ن: چطور میتونین این کارو با بچه 8ماهه بکنین آخه؟ چه بلايى سر اين روح و مغز اومده كه به اين درجه از كثافت بودن و رذل بودن رسيده؟ خدا لعنت کنه باعثو بانیشو #انسانم_آرزوست

6300
July 2017

داداشیا روزتون مبارک😂✋

5720
July 2017

افسوس _بهرام نورایی رسانه های هافینگتون پست و المانیتور از وی بعنوان یکی از پنجاه شخصیت تاثیر گذار در فرهنگ خاورمیانه یاد میکنند. البوم اشتباه خوب اوجزو البوم هاییست که فروش جهانی داشته. اهنگ افسوس از البوم بیستوچهارساعت اویکی از بینظیر ترین اهنگ های رپ پارسی بود طوری که در نظر سنجی های داحلی وخارجی بهترین اهنگ رپ شناخته شد. اوتنها رپرایرانیست که عکسش روی مجله رولینگ چاپ شد. @bahram nouraei.official edit: @saeed rr.1997 نظر شما در مورد این سبک؟

4710
July 2017

🌷🌷🌷 هيچكس را در زندگی مقصر نمی دانم... از خوبان "خاطره" و از بدان "تجربه" میگیرم...! بدترین ها "عبرت" میشوند...! وبهترین ها "دوست" حرف اشتباهیست كه ميگويند... با هر كس بايد مثل خودش رفتار كرد. اگر چنين بود!!! از منيت و شخصیت هر كس چيزى باقى نميماند. هركس هر چه به سرت آورد فقط خودت باش. اگر جواب هر جفايى بدى بود، داستان زندگی ما خالى از آدم های خوب بود. اگر نميتوانى آدم خوبه‌یِ زندگي كسى باشى، اگر براى ياد دادن تنها همان خوبى‌هايى كه خودت بلدى ناتوانت كردند، اگر همان اندك مهربانيت را از بر نشدند، اگر خوبى كردى و بدى ديدى، كنار بكش!!! اما بد نشو... زيرا اين تنها كاريست كه از دستت بر ميايد. مهم نيست با تو چه كردند. تو قهرمان زندگی خودت بمان تو آدم خوبه‌ى زندگی خودت باش با وجدانت آسوده بخواب. سرت را پيش خدايت بالا بگير. و بخاطر همه چیز شاکر باش... پ.ن:باغشهر اسلامیه شهری که هشتاد درصدش درخته.مکانی سرسبز و عالی واسه تعطیلات تابستون.پیشنهاد میکنم حتما برید و اونجا رو ببینید👌

5510
July 2017

🌷🌷🌷 پسر بودن يعني نافتو که بريدن روش 2 سال حبس هم بريدن... پسر بودن يعني فقط تا اخر دبستان بابا مامان پشت سرتن، بعدش جامعه بزرگت ميکنه. پسر بودن يعني فقط يه سال وقت داري که کنکور قبول بشي. پسر بودن يعني بعد 18 ديگه يا سربازی يا سرباری. پسر بودن يعني استرس سربازي و حسرت درس خوندنی که به اجباره پسر بودن يعني بعد بابا مردِ خونه بودن، سن و سالم نميشناسه يعني چي؟ يعني بابا نباشه نون بايد بدي حالا 5 ساله باشي يا 50 ساله. پسر بودن يعني حفظ خواهر و مادر و همسرت از هر چي چشم ناپاک. پسر بودن يعني:آزادي.... ولی از ( آ ) اولش تا ( ي ) آخرش همش مسئوليته و حصار.. پسر بودن يعني جنگ که شد "گوشت تنت سپر ناموسته" پسر بودن يعني سگ دو زدن واسه يه لقمه نون که جلو زن و بچه کم نياري. پسر بودن يعني بي پول عاشق نشي!!! پسر بودن یعنی عشقت واسه بی پولیت ولت کنه، بعد تو دلت بگی: عزیزم خوشبخت بشی!!! پسر بودن يعني حرفايي که ميمونه تو دل. پسر بودن يعني " مرد که گريه نميکنه. یه بارم سلامتی پسرا 🌷🌷🌷

5770
July 2017

مادر که میشوی ... تمام زندگیت میشود پر از التماس و خواهش از خـــــدا برای عاقبت بخیر شدن فرزندت ... مادر که میشوی ... بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات ... مادر که میشوی ... بیشتر فکر میکنی به مادرت ، مادر بزرگت و مادر مادربزرگت و اینکه انها چه سختی هایی کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند... مادر که میشوی ... غم ، اندوه و شادی هم رنگ دیگری میگیرند و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت ... مادر که میشوی ... کوه های عالم بر سرت خراب میشود ، وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت میرود ... مادر که میشوی ... صبور میشوی و با حوصله ، انگار نه انگار تا همین دیروز بی حوصله ترین ادم روی زمین بودی ... مادر که میشوی ... ذوق زده ترین ادم دنیا میشوی با هر کار عادی فرزندت ... مادر که میشوی ... دل نگران تمام مادرهای زجر کشیده دنیا میشوی مادر که میشوی ... نگاهت هم مادرانه میشود ، عمیق و دقیق و عاشق و اشکبار ... مادر که میشوی ... دلت تنگ میشود برای مادرت و روزهایی که یادت نمی اید در دلش چه گذشت.... دوستت دارم مادر عزیزم.تولدت مبارک❤❤🎁🎁🎉🎉 1356/4/11

5920
July 2017

بسیار ناراحت کنندس،این دختر پنج ساله بخاطر اعتیاد پدر ومادرش شبارو توخیابون میگذرونه😔

5250
June 2017

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که کودک صدای آنها را می شنید. اولین شمع گفت : "من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم". هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. شمع دوم گفت : "من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم".حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت : "من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند"سپس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد. کودک وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. با نگرانی گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن ی سوزید؟» چهارمین شمع گفت : "نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم" چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. شعله امید هرگز نباید خاموش شود و باید همیشه امید،ایمان،صلح و عشق را در وجود خود بیدار و روشن نگهداریم کنیم. پ ن.هوا بس ناجوانمردانه گرمه🔥

5380
June 2017

🌷🌷🌷 در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید و به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد. سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم‌ها را دوست دارم، اینها خراش‌های عشق مادرم هستند.» گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.

5490
May 2017

✍💎 داشتم به میهمانم میگفتم : اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم ؛ البته اراده کرده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم ؛ او تعارف کرد ولى من برش داشتم ؛ بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحت تر است !!! سه سالی می شد خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده ؛ اگر چه بیشتر اوقات بدلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ام ... !!! بعد یاد همه روکش های زندگی خودم و اطرافیانم افتادم ؛ روکش روی ... موبایل ها شیشه ها صندلی های ماشین کنترل های تلویزیون روکش روی لباس های کمد و ... که همه این روکش ها دال بر دو نکته است : یا بر نالایقی خود باور داریم یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم ... هر روز در روابط روزمره امان همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم ... تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم تا فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم تا فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم آری ... ؛ نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم ؛ اینگونه شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بهتر است ... کدام روز مبادا ؟! زندگی همین امروز است ... !!!

6400
May 2017

ماه رمضان 1396/3/6میباشد پیامبراکرم میفرماید:☘ هرکس خبرماه مبارک رمضان رابه دیگران خبر بدهدآتش جهنم💞 برایش حرام میشود پیشاپیش رمضان مبارک🎉 پ ن:یه سعادتی که نصیبم شد این بود که توی تقویم قمری ،ماه رمضون بدنیا اومدم🌺🌺

6500
June 2017

#داستان پسرکی دو سیب در دست داشت مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟ پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب ! لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان! این یکی ، شیرین تره!!!! مادر ، خشکش زد چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..! هر قدر هم که با تجربه باشید قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد . #معرفت #دوستی #مهربانی #زیبا #کمک #عشق #محبت #

5920
May 2017

یه ضرب المثلی ژاپنی میگه: ‏اگه میخوای جای رئیست بنشینی؛ پس هلش بده بره بالا! برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن! +++پایان ترم،اقتصاد،حسابداری😃😎

5880
May 2017

فلسفه زندگی انسان امروزی در این جمله خلاصه می شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایلِ آسایش زندگـــے…… ? پ.ن :پیج چهار هزارتایی شد ممنون از لطف همه دوستان🙏🙏🙏 بهترین فالوور و فالویینگای دنیا: @erfan_9393 @mehrdadrahimie @a_m_i_r ali @alibordbar90 @vihan 1395

5530
May 2017

دو چیز شما را تعریف میکند: بردباری تان ، وقتی هیچ چیز ندارید و نحوه رفتارتان ، وقتی همه چیز دارید تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی؛ یکی دیروز و یکی فردا دو شخـص به تـو می آمـوزد: یکی آمـوزگـار، یکی روزگـار اولی به قیمت جـانش، دومی به قیمت جـانت آدما دو جور زندگی میکنن : یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و با انسانها زندگی میکنن، یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و با غرورشون زندگی میکنن همه يادشون ميمونه باهاشون چيكار كردى، ولـى يادشون نميمونه براشون چـكار كردى

4600
May 2017

من آدم حساسی نيستم ؛ وقتی خانه‌ و والدينم را ترک كردم گريه نكردم، وقتی گربه‌ام مُرد گريه نكردم، وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم !! اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت ... با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و یک خانه ‌ی گِرد آبی، با خودم گفتم انسان ها سرِ چه میجنگند ؟! انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...!! #نيل_آرمسترانگ

4360
May 2017

بزودی در خوابگاه های سراسر کشور خوابگاه دخترا: وااااااای فقط 4 دور خوندم ، به دور پنجم نرسيدم 🚱 . . . . خوابگاه پسرا: احمق مگه نميگم بی بی خشت دست منه، برا چی میبری!!!!!؟؟؟؟🙃🙂🙃 کیوان :بچه ها شایعه شده فردا امتحان داریم😐😂 پ.ن:امتحانات پایان ترم نزدیکه با ارزوی موفقیت برای دانشجویان عزیز بخصوص خودم😃

4940
Load More ↓